کتاب پاستیل های بنفش

تعداد فایل:4 عدد
نویسنده:کاترین اپلگیت
کل کتاب:55 صفحه
15,000 تومان

کتاب پاستیل های بنفش

قبل از خرید گوش دهید
15,000 تومان
توضیحات

توضیحات

پاستیل های بنفش

پاستیل های بنفش

پاستیل های بنفش از روزهای سخت یک خانواده شرح میدهد که احساسات خود را با شما در میان میگذارد درون داستان بروید و زندگی او را به تصویر می کشید

بعد از ماجرای بانی خرگوشه ی عید پاک، خانوادهی من کم کم نگران شدند.

غیر از آن دو روزی که فکر می کردم شهردار دنیا هستم، دیگر نشانه ای از خیالاتی بودن در من دیده نشده بود. همه فکر می کردند شاید بیشتر از سنم می فهمم یا زیادی جدی هستم.

بابام با خودش فکر می کرد که شاید بهتر بود بیشتر برایم قصه های پریان بخواند.

مامانم فکر می کرد که شاید نباید اجازه می داد آن همه فیلم های مستند نگاه کنم؛ فیلمهایی که تویش حیوانات همدیگر را می خوردند.

از مامان بزرگم مشورت گرفتند؛ می خواستند بدانند که من بیشتر از سنم رفتار می کنم یا نه.

مامان بزرگ گفت نگران نباشند.

بهشان گفته بود مهم نیست که چقدر گنده تر از سنم به نظر می آیم، چون وقتی به سن نوجوانی برسم، خودبه خود درست می شوم.

بی خانمان شدن

به نظرم، بی خانمان شدن یک شبه اتفاق نمی افتد. مامانم یک بار بهم گفت که مشکلات مالی، یواش یواش گریبان آدم را

گیرند. گفت مثل سرماخوردن می ماند؛ اول فقط گلویت کمی میخارد، بعد است درد می گیرد و شاید هم شرفه کنی. بعدش یک دفعه می بینی دوروبر دین پر شده از دستمال کاغذی و ریههایت انگار دارند بالا می آیند.

شاید یک شبه بی خانمان نشویم، اما اوضاع که چنین حسی به من می داد. .. آخ های کلاس اول بودم. بابام مریض بود. مامانم شغل معلمی اش را از دست داده بود و یک دفعه… بوووم !… دیگر ما در آن آپارتمان خوبمان که یک تاب توی حیاط پشتی اش داشت، زندگی نمی کردیم.

اقا این چیزی است که یادم می آید، اما همان طور که قبلا گفتم، حافظه چیز عجیبی است. فکر کنم آن موقع با خودم گفته باشم: «چقدر بد! دلم برای خونه و محله و دوستام و زندگیم تنگ میشه.»

اما تنها چیزی که یادم می آید آن موقع بهش فکر می کردم، این بود که زندگی توی مینیون چقدر می توانست هیجان انگیز باشد.

زندگی در خیابان

درست بعد از اینکه کلاس اول من تمام شد، از آن خانه رفتیم. هیچ کس مطلع نشد و مهمانی خداحافظی هم در کار نبود. خیلی ساده رفتیم؛ درست مثل زمانی که آخر سال تحصیلی نیمکتت را می گذاری و میروی، اما اگر چندتا مداد و برگه های امتحانی ات را جا بگذاری، می دانی که اتفاقی نمی افتد؛ سال بعد، شاگردی که جای تو را خواهد گرفت، آن را برمی دارد.

مامان و بابام وسایل زیادی نداشتند، ولی باز توانستند مینیون را پر کنند. از پنجره، بیرون دیده نمی شد. توانستم بالشت و کوله پشتی ام را نگه دارم که بعد از همه ی وسایل، داخل ماشین بگذارمشان. داشتم می گذاشتمشان صندلی عقب که چیز عجیبی دیدم.

یکی برف پاک کن عقب را توی آن هوای آفتابی روشن گذاشته بود. نه بارانی بود و نه ابری، هیچی! چپ راست، چپ راست.

 مامان و بابا داشتند چیزهای مختلف را از توی خانه جمع می کردند. رابین پیش آنها بود و من تنها بودم.

چپ راست، چپ راست دقیق تر نگاه کردم. برف پاک کن بلند بود و یک عالمه مو داشت. بیشتر شبیه دم بود تا برف پاک کن ماشین.

دوزاری ام افتاد و دویدم عقب ماشین. تورفتگی گل گیر را که بابا توی فروشگاه زده بود به یک چرخ دستی، دیدم. برچسبی را هم که مامان با آن گل گیر را پوشانده بود، دیدم. رویش نوشته بود: «دوستدار طبیعت.»

برف پاک کن شیشهی جلو را دیدم.ولی تکان نمی خورد. مودار هم نبود.

و دقیقا همان طور که قبل از آمدن باران، میفهمید خبرهایی هست، من هم همان لحظه فهمیدم که قرار است اتفاقی بیفتد.

 در آن دوران که توی خیابانها زندگی می کردیم، من و کرنشا زیاد نمی توانستیم با هم اختلاط کنیم، چون همیشه کسی بود که حرفمان را قطع کند، اما عیبی نداشت. می دانستم که او آنجاست و همین برای من کافی بود. بعضی وقتها این تنها چیزی است که از یک دوست توقع داری.

دوست شما افکار مثبت

افکار مثبت شما، دوست شماست

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب پاستیل های بنفش”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
شروع به تایپ کردن برای دیدن پستهایی که دنبال آن هستید.