روش های ثروت زدایی

دوازده ستون موفقیت

ستون موفقیت

ایا ستون های استوار افکار خود را اماده کرده ید؟

ایا ستون های عملگرایی خود را انجام داده اید؟

اگر این کارها را انجام داده اید می توانید بسیار در هر زمینه ای موفق شوید ولی اگر از انها خبر ندارید میتوانیداین مطالب را بخوانید و به انها دست پیدا کنید ستون های مورد علاقه خود را پیدا کنید و برای نتیجه بهتر در هر قسمت عملگرایی ان قسمت مهم است تا نتیجه نگرفتید دست از تلاش برندارید  با دقت بررسی را شروع کنید

*ستون1 : تنها راه تغییر در زندگی این است که خودتان تغییر کنید*

(اگر میخواهید زندگی تان تغییر کند خودتان تغییر کنید.)

مایکل زندگی اش در این دو عبارت خلاصه میشد: «آه»، «دیگر نمیتوانم تحمل کنم». سن او 40 سال است و 15 سال است که ازدواج کرده و ارتباط سازی با همسر خود را هنوز بلد نیست و دو بچه دارد که آن ها را کم میشناسد. کار چالش برانگیزش تا در به پرداخت صورت هایش با حقوق کم به سختی پرداخت میکند. در یک کلمه، فاجعه!

مایکل با همسرش، رامی، بعد از تحصیلات دانشگاهی هر دو رویایی داشتند، توانایی فراوان و به آن جایی که میخواستند نرسیده بودند.

مایکل عاشق رامی بود. با گذر زمان، فاصله بین شان افتاد و مشکلات برای حل آن سخت بود. مردی با آن سن سالیانه 40 هزار دلار درآمد داشت، بدون هیچ ارتقائی! این زندگی جزو تصوراتش نبود، روابطی ضعیف بود و به هیچ وجه موفقیتی نبود که میخواست وقتی در جایی ماشینش تکان خورد و از کار افتاد؛ گفت این ماشین افتضاح است.

آن را به کنار جاده برد. جاده خلوت بود، میخواست پیش مشتری اش برود. جاده طولانی و مارپیچ بود و نقش دو جاده اصلی را ایفا میکرد. خانه در این جاده کم بود. ماشینش را پارک کرد. او هیچی از ماشین نمی دانست فقط بنزین و سوؤیچ را بلد بود بچرخاند. کاپوت را بالا زد، نگاه کرد. همه سیم ها وصل، همه چیز سر جایش! نمی دانست چه کار کند.

فکر کرد، تلفن همراهش را درآورد تا به تعمیرکار زنگ بزند. آنتن نبود، گفت: «عجب شانسی دارم!» به اطراف نگاه کرد، تصمیم گرفت کجا برود. حدود 200 متر جلوتر در جاده پیچ بود. تصمیم گرفت همان مسیر را برود.

امیدوار بود خانه ای پیدا کند. راه میرفت و شن لگد میکرد. درباره موفقیت احساس خوبی نداشت. به چیزی برخورد که در زندگی اش ندیده بود، اما در مجله و تلویزیون دیده بود. به خانه ای برخورد کرد که دروازه ورودی بزرگی داشت.

آجر های بزرگ و نرده های آهنی حدود؛ پانصد متر در جاده جلو میرفت و ده متر ارتفاع داشت. پشت دروازه خانه بزرگی بود. ده هزار مترمربع! خانه مجلل و سفید که 12 ستون داشت و دو طبقه بود. ایستاده بود و حیرت زده به ساختمان نگاه میکرد. وقتی به خودش آمد یادش افتاد ماشینش خراب است. نمیدانست چطور وارد خانه شود. از کارگاه سمت راست دروازه پیرمردی بیرون آمد و دروازه را باز کرد.

پیرمرد گفت: میتوانم کمکت کنم؟
-بله ماشینم خراب شده نمیتوانم تماس بگیرم. میتوانم از تلفنتان استفاده کنم؟
پیرمرد گفت: بگذار نگاهی بیاندازم شاید ماشینت درست شود!

به نظر مایکل پیرمرد 70 سال داشت، با قدی به اندازه یک و نیم متر و هیکلی متوسط. خوش هیکل و نگهبان عمارت به نظر میرسید. پیمرد با فشار دکمه، دروازه را باز کرد. وقتی از دروازه بیرون آمد گفت، ماشینت کجاست؟ مایکل به پایین جاده اشاره کرد: «نزدیک پیچ جاده.» پیرمرد دستش را دراز کرد و خودش را معرفی کرد: «چارلی هستم! اسم شما؟» «مایکل، خوشبختم» در حال راه رفتن چارلی از مایکل سؤال میکرد:

-چه کاره ای؟
-فروشنده!
-از کارت راضی هستی؟
-راستش نه!
پیرمرد لحظه ای ساکت شد و پرسید:
-زن و بچه داری؟
-بله. زن و دو بچه
-خوب است!

به ماشین رسیدند. کاپوت را بالا زد و نگاهی انداخت، شروع به ور رفتن کرد. چارلی گفت: بگذار استارت بزنم. مایکل سوؤیچ را داد. چارلی چند بار استارت زد! ماشین روشن نشد. درجه بنزین وسط بود اما چارلی شک کرد که خراب است.

-بگذار کمی بنزین از کارگاه بیاورم!

مایکل فکر نمیکرد ماشینش این مشکل را داشته باشد. با هم به سمت کارگاه رفتند همانطور که از دروازه عبور میکردند:

-مالک این خانه چه کسی است؟ حتماً خیلی آدم موفقی است و در زمینه های مختلف مشغول فعالیت است!
-تاجر است. 20 سال پیش خانه را ساخت. اسمش آقای دیویس است.
-این خانه چقدر بزرگ است!
-14 هزار مترمربع و یک خانه مهمان که 1500 مترمربع است و در پشت عمارت قرار دارد.
-باید خیلی پولدار باشد
-بله درست است. او به خودش میبالد که در همه جوانب زندگی موفق است. زندگی که فقط پول نیست!
-اگر پول داشته باشی گفتن این جمله راحت است!
-آقای دیویس قبل از پولدار شدن هم موفق بود. آن ستون ها را میبینی، هر کدام یک نماد موفقیت است. ایشان خانه را به شکل نمایانگر فلسفه زندگی خود ساخته است.

کارگاه تقریباً به بزرگی یک خانه بود. هر چه ابزار در تصور میشد دید، در آنجا وجود داشت.

-مایکل یک فنجان قهوه میخواهی؟ تازه درست کرده بودم که تو در زدی.
-ممنون یک فنجان میخورم.
-قهوه ات چطور باشد؟
-تلخ!
-باشد.
برایش آورد.
-بفرمایید.
-متشکرم!

مایکل در حال نوشیدن قهوه از پنجره به خانه اصلی نگاه کرد و گفت: من هم دلم میخواهد موفق باشم. چارلی گفت: مطمئناً اگر میخواستی میتوانستی!
-همه 18 سال گذشته نهایت تلاشم را کردم اما به نظر نمی آید موفق باشم.
-چارلی گفت: سخت کار کردی مگر نه؟
-خیلی کار کردم، خیلی سخت. ساعت های طولانی اضافه کاری کردم.
-احتمالاً مشکل تو همین است.
مایکل گفت: «سخت کار کردن عیب است؟»
-نه سخت کار کردن عیب نیست اما آقای دیویس میگوید اولین ستون، پیشرفت فردی است. موفقیت موقعی به وجود می آید که خودت را فراتر از الان که هستی برسانی. باید بیشتر کار کنی و به جای کارت به پیشرفت خودت فکر کنی؛ منظور پیشرفت شخصی!
-من شنیده ام اگر سخت کار کنی و به خودت فشار بیاوری پیشرفت میکنی. این درست نیست؟
-تو شغل در شرکت میگیری. با توجه به توانایی و سطح مهارت که داری حقوق میگیری. میتوانی ساعت های طولانی کار کنی. تا زمانی که سطح مهارت تو همین است، سطح درآمد و ارتقای شغلی تو بیشتر از این نخواهد بود.
-پس چگونه باید پیشرفت کرد؟
-شروع کن به کار کردن روی خودت.
مایکل در حال نوشیدن جرعه ای از قهوه گفت: هنوز متوجه منظورت نشدم.
-باشد. تو میگویی در کار فروش هستی؟
-بله.
-تو با توجه به فروشنده خوب بودنت درآمد داری. میتوانی خیلی کار کنی، اما وقتی خوب پول در می آوردی که فروشنده ماهر شوی. کلید موفقیت فروشنده ماهر بودن است. این نیست که 5 ساعت بیشتر کار کنی.
چطوری این کار را بکنم؟
-کتاب بخوان. در بحث ها و نشست ها شرکت کن. درباره بهترین فروشنده ها مطالعه کن؛ اطلاعات آن ها را به کار بگیر. ایده ها را وارد کارت کن. به تعداد گرفتن تماس تلفنی به همان اندازه مشتری میگیری و فروشنده بهتری میشوی. من چیزی را میگویم را که آقای دیویس گفته. روی خودت بیشتر کار کن. خودت پیشرفت کن و بالا برو.
مایکل گفت: آقای دیویس درباره پیشرفت چه میگوید؟
چارلی با لبخند گفت: خیلی حرف ها میزند مایکل!
-بعضی از آن ها را به من بگو. نیاز به کمک دارم. گیر کرده ام. از شغلم بیزارم. حس میکنم هیچ پیشرفتی ندارم. و خانواده را به خوبی اداره نمیکنم. خیلی کار کرده ام و فقط دخل و خرجم را توانستم در بیاورم.
-حال برایت فکری میکنم
دست اشاره راستش را بالا برد: «یکی از آن ها به ذهنم آمد. همه چیز در این دنیا در تلاش برای رسیدن به حد بالای خودش است، به جز انسان. انسان میتواند در اوج باشد یا در فقر. چرا نهایت تلاشت را نمیکنی تا ببینی چه کار میتوانی بکنی؟»
مایکل با اعتراض گفت: «من تلاشم را کردم.»
-من نمی گویم تو تلاش نکردی، من می گویم افراد تسلیم میشوند شاید تو هم تسلیم شدی، شاید الان وقت تلاش و رشد است.
-بله درست است. من میخواهم خودم و خانواده ام تغییر کنند.
چارلی گفت: «بیا مقداری بنزین برایت بیاورم، در مسیر برگشت به سمت ماشینت آخرین موضوعی که باید به آن فکر کنی را برایت بگویم.

چارلی چند گالن بنزین را داخل ماشین ریخت. مایکل سؤویچ را چرخاند، بعد از چند لحظه ماشین روشن شد. باورش نمیشد.

-باید نمایشگر ماشین را عوض کنم.
مایکل شیشه را پایین داد و گفت: «برای بنزین چقدر باید پرداخت کنم؟
-هیچی! این هدیه ای از اقای دیویس است.
مایکل گفت: «از طرف من از ایشان تشکر کن.
-یکی دیگر از توصیه های آقای دیویس را باید به تو بگویم.
-بله. آن چیست؟
-اینکه دوست داری اوضاع خودت و خانواده ات تغییر کند؟
-بله، واقعاً میخواهم.
-او میگوید وقتی اوضاعت تغییر میکند که خودت تغییر کنی، چه چیزی را میخواهی تغییر دهی؟ اگر مثل الان بخواهی زندگی کنی همین خواهی ماند
مایکل نگاه کرد و ذهنش پر جنب و جوش بود. خیلی چیز ها میخواست تغییر کند.
چارلی گفت: «هر چند وقت یک بار بیا اینجا. از ستون های موفقیت به تو خواهم گفت.

و شماره تلفن خودش را به او داد.

-این شماره کارگاه من است. قبلش تماس بگیر خواستی بیایی.
-حتماً تلفن خواهم کرد.و غیره …..

برای بدست اوردن مطالب بیشتر کتاب دوازده ستون موفقیت را یا بخوانید یا گوش دهید

 هدف ما تلاش برای شکوفایی استعدادهای درونی شماست

پس تمام تلاش خود رو انجام میدیم تا بهترین ها رو در اختیارتون قرار بدیم

 اگر این مطالب فقط برای یک نفر در جهان موثر واقع بشه برای ما کافیه

 منتظر مقاله های جدید ما نباشید و خیلی سریع تر به سایت خودتون سر بزنید

www.afkarmosbat.org   

با تشکر دوست شما افکار مثبت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *